فاطمه ثنا جونفاطمه ثنا جون، تا این لحظه: 13 سال و 5 ماه و 18 روز سن داره

فاطمه ثنا جووووووووون

دل نوشته های مامانی

  سلام به همه ی دوستهای خوبم و سلام به فرشته کوچولوی نازم که تو این چند وقت حسابی اذیتم کردی چند هفته ای هست که حالم خیلی خیلی بده همش حالت تهوع دارم ٤ روز هم تو بیمارستان بستری بودم اونجا که بودم با سرم و آمپول حالم بهتر بود اما وقتی مرخص شدم و اومدم خونه دوباره روز از نو روزی از نو گاهی وقتها واقعا کلافه میشم دیشب نشستم گریه کردم اما بابایی دلداریم داد و گفت باید تحمل کنی منم آروم شدم مهم ترین چیز واس من و بابایی اینه که تو سالم باشی حال من اشکالی نداره بالاخره تموم میشه هنوز نمیدونم دخملی هستی یا پسلی واس من و بابایی اصلا اصلا فرقی نمیکنه فقط و فقط مهم اینه خدا تو رو سالم و صالح بهمون بده اما نمیدونم چرا حسم بهم...
11 آبان 1391

سلام به ني ني نازو گلم

سلام به فرشته كوچولوي نااااااااااااااااازم چند روزي بود كه حال و حوصله نوشتن نداشتم بالاخره امروز اومدم تا برات بنويسم عزيز دلم تو الان خيلي خيلي كوچولويي ماماني جونم الهي فدات بشم دايي هات بهت ميگن ويرگول منظورشون اينه كه اون قدر كوچيكي كه اندازه ويرگولي نميدوني چقدر خوشحالن هم من و بابايي، هم مامان جون و بابا جون ، هم آقا جون و نه نه جون هم عمه  و عموها، هم خاله و دايي ها خلاصه اين كه همه و همه براي اين كه خدا تو رو توي دلم گذاشته خيلي خيلي خوشحالن و لحظه شماري ميكنن تا تو بياي از خدا ميخوام كه تو رو صحيح و سالم به آغوش من برسونه و خودش هميشه مواظبت باشه ني ني كوچولوي نازم فردا ميخوام برم ...
9 مهر 1391

خدایا شکرت

سلام به همه ی دوستهای گلم و سلام به نی نی نازم بالاخره بعد از چند روز اومدم ولی با دست پر اومدم با یه خبر خیلی خیلی خیلی  خوب بالاخره خدا جونم فرشته کوچولوی نازم رو گذاشت تو دلم خیلی خیلی خوشحالم اونقدر خوشحالم که واقعا نمیدونم چی بنویسم فقط و فقط از لحظه ای که جواب آزمایش رو گرفتم دارم خدا رو شکر میکنم خدایا شکرت هزار بار شکرت خدایا ممنونتم خدا جونم خودت مواظب فرشته کوچولوی من باش   ...
2 مهر 1391

بدون عنوان

سلام به فرشته کوچولوی گلم ببخش مامانی جونم که چند وقتی برات چیزی ننوشتم آخه سرم خیلی شلوغ بود و حسابی کار داشتم امروز مامان جون و باباجون و خاله و دایی رفتن به کربلا هم خیلی خوشحالم هم خیلی ناراحت خوشحالم به خاطر اینکه بالاخره به آرزوشون رسیدن و امام حسین اونارو طلبید و رفتن به پابوس آقا و ناراحتم چون دلم میخواست منم میرفتم خیلی دلم تنگ شده خیلی زیاد امروز همش یاد سفر کربلای خودمون میوفتادم دلم بدجوری گرفته مامانی آخه نمیدونی کربلا چه جای خوبیه ایشالا وقتی خدا تو رو بهمون داد باهم میریم و خودت میبینی و میفهمی که الان من چه حالی دارم پارسال که من و بابایی رفته بودیم از امام حسین خواستم که دفعه بعد ...
26 شهريور 1391